Teddy Bear

nazgol


خداحافظی...

سلام دوستای خوبم

سال نو رو به همتون تبریک میگم امیدوارم سال خوب و عاری از غم و غصه داشته باشید

بریم سر اصل مطلب:

راستش دیشب خانواده ی مانی زنگ زدن خونمون (برای گرفتن جواب)پدرمم گفت پرستو می خواد ادامه تحصیل بده مانی که تا حالا صبر کرده ۴ سال دیگه هم صبر کنه تا پرستو  درسش تموم بشه اونا هم گفتن ما حرفی نداریم باید ببینیم مانی صبر میکنه یا نه (که مطمعنا صبر میکنه)خلاصه این قضیه ی دیشب بود

چند روز پیش از دانشگاه به خونه زنگ زدن گفتن به من بورسیه تعلق گرفته (بورسیه امریکا) مامانم شبش به پدرم گفت از اونجایی که مادر بزرگم(مامان بابام)اونجا زندگی میکنه بابام پاشو کرد توی یه کفش که باید بری حالا که این فرصت برات پیش اومده باید بری خلاصه بنده به اجبار پدر و مادرم عازمه سفرمم ولی اینو باید بگم من هر جای دنیا باشم دوستامو فراموش نمیکنم

خلاصه اینکه فکر کنم ۴ و ۵ روز اول عیدو اینجا باشم ولی(با این پشتکاری که بابام برای گرفتن مدارکم داره فکر کنم ۲ روز اول عید فقط باشم انگار بابام از خدا خواسته س که من زودتر برم)بگذریم دلم خیلی گرفته س از یه طرف خوشحالم از اینکه مادر بزرگمو و بقیه ی فامیلایه پدرمو میبینم(اخه من مادر بزرگمو از وقتی ۸ سالم بوده ندیدم مادر بزرگمم خیلی دوست داره منو ببینه اخه من توی نوه های مادر بزرگم تنها دخترم به خاطر همین روز شماری میکرد تا منو ببینه و درباره ی فامیلای پدریم ؛بیشتر فامیل های پدریم در امریکا زندگی میکنن )بگذریم از یه طرفم ناراحت اخه من به مامانم و حامد(برادرم)خیلی وابسته م فکرشو که میکنم میبینم من چه جوری می تونم ۴ سال دوری اینا رو تحمل کنم  خلاصه اینکه حالم خیلی گرفته س هر چی به بابام میگم بابا اخه ما این همه دکتر مهندس داریم همهشون که خارج نرفتن ببین چقدر موفق اند اونم هی میگه مدرکی که ادم از اونجا بگیره یه چیزه دیگه است

خلاصه اینکه مثل خر موندم تو گل(عذر می خوام اخه خیلی دلم پره)

راستی یادتونه بهتون گفتم برام دعا کنید این دعا مربوط به همین قضیه بود راستش اون شبی که مامان به بابا قضیه رو گفت خدا خدا میکردم بابام نظرش منفی باشه البته همینم بود اما دو روز بعدش که بابام با مامانیم صحبت کرد همه چیز بهم خورد و مامانیم تونست رای پدرمو بزنه و منو پیش خوش ببره

خوب ببخشید زیاد وقتتونو گرفتم ولی یادتون باشه من در هر جا که باشم وبلاگمو فراموش نمیکنم چون من به شما دوستانم قول دادم که ماجرای من و نیما رو تا اخر براتون بگم پس زیر قول نمیزنم

دوستدار شما پرستو

راستی قدر ایران و بدونید

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٢۸ اسفند ،۱۳۸٥ - پرستو انصاري

يه خبره....

سلام دوستای خوبم

خدا رو شکر مشکلم حل شد وتشکر میکنم از دوستایی که منو دعا کردند

راستی یه خبر دارم براتون:

یادتونه بهتون گفتم برادر دریا(مانی)۴سال پیش ازم خواستگاری کرده بود و منم بهش جواب نه دادم و بعدشم اون رفت کانادا .حالا برگشته و جالب اینکه هنوز ازدواج نکرده(حالا من میدونستما اینو گفتم که شما بدونید)خلاصه دیروز مامان و بابا رفته بودند خونه دریا اینا که پدر دریا موضوع خواستگاری رو دوباره مطرح کرده بابا هم گفته من حرفی ندارم فقط پرستو باید جواب بده .امروز هم به من خبر دادند اول خواستم بگم نه ولی یه کم که فکر کردم دیدم اولین پسری که پای عشقش وایستاده و چشمشو روی اون همه دختر فرنگی بسته خلاصه به مامان و بابا گفتم که باید فکر کنم  دوست دارم نظرتونو راجب این خواستگاری بدونم به نظر شما چی باید جواب بدم(با توجه به ماجرای من و نیما۳ نظر بدید)

تا بعد.

 راستی بقیه ماجرای من و نیما رو بعد عید مینویسم.

دوستدار شما پرستو

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٢٥ اسفند ،۱۳۸٥ - پرستو انصاري

دعا...

سلام دوستای خوبم

از اینکه این عنوان رو برای مطلبم انتخاب کردم دلیل داره

ازتون یه خواهشی دارم من شدیدا به دعای صمیمانه ی شما نیازمندم فقط خواهشی که ازتون دارم اینه که اگه نماز میخونید ما رو هم یادتون نره اگه هم نمی خونید بازم دعام کنید

التماس دعا

دوستدار شما پرستو

دعا فراموش نشه

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٢۳ اسفند ،۱۳۸٥ - پرستو انصاري

ماجرای من و نيما(۳)

سلام

ببخشید یه ذره دیر شد. خودتون که میدونید از یه طرف باید کمک مامان کنم از یه طرف رفته بودم امل کامپیوترم خراب شده بود هر چی به این مرجان(هم اتاقیم و هم دانشجوییم و دوست عزیزم) گفتم دختر به نمایندگیش خبر بده گفت کاره خودته من دارم تهران پیش مامان اینا نمی تونم خلاصه ۱ هفته اونجا بودم.از یه طرفم تا اومدم تهران شبش حامد(برادرم) زنگ زد گفت واسه فردا بلیط گرفته که بیادتهران. هنوز نرسیده خره منو گرفته که باید بریم خرید (اخه حامد اصلا سلیقه نداره. نیست که من خیلی خوش سلیقه ام به خاطر همون هر سری که می خواد بره خرید منم باید باهاش برم)خلاصه اینکه امسالم مثل سالهای دیگه بنده نتونستم به مامان کمک کنم اگه هم می خواستم کمک کنم عروس محترمه(راستی برادرم (علی)ابان امسال عروسی کرد و علاوه بر اینکه نونخور کم نشد اضافه هم شد شوخی کردم من یکی که براشون ارزوی خوشبختی میکنم) اجازه نمیداد

زیاد حرف زدم نه بریم سر قضیه

کجاش بودم اهان اونجا که با دریا قرار داشتم چه روزی ام بود:

ساعت۶ بود که دریا زنگ زد .گفت با مانی(برادرش)سر کوچه منتظرند منم سریع کفشهامو پوشیدم و رفتم دم در تا در باز کردم دیدم عین منار جنبور وایستاده جلو در فقط تنها شانسی که اورده بودم این بود که پشتش به من بود .منم از فرصت استفاده کردم داخل ساختمون شدم.یه زنگ زدم به دریا و بهش گفتم نیما جلوی در وایستاده تو بیا دنبالم شاید با دیدن تو شرم کنه نیاد جلو .چند دقیقه بعد بجای دریا مانی اومده دنبالم منم اول فکردم دریا با خنده درو باز کردم تا دیدم مانی شوکه شدم و گفتم عذر میخوام فکر کردم دریا هستش بعدش هم تا سرمو بالا اوردم نگام تو نگاه نیما قفل شد(اخه مانی طوری وایستاده بود که نیما قشنگ جلوم بود)خلاصه باهم به سمت ماشین راه افتدیم که نیما با بی شرمی تمام گفت پرستو منم که از فرط عصبانیت قرمز شده بودم بر گشتم و یه نگاه تندی بهش انداختم که گفت ببخشید پرستو خانوم. منم با صدای بلند طوری که همه بشنوند گفتم اقا مگه شما کارو زندگی ندارید که هر روز پا میشید میاد اینجا ؟بعد تا اومد حرفی بزنه مانی رو بهش کرد و گفت کاری داری ؟اونم با وقاحت تموم گفت با تو نه ولی با عشقم چرا.مانی که تابلو بود عصبانی شده رو کرد به منو گفت شما برید تو ماشین بشینید تا من بیام. همین که تو ماشین نشستم مانی یه نگاهی به من کرد و اولین مشت و خوا بوند زیر چشم نیما و بعدش مشتهای دیگه خلاصه درگیری داشت بالا میگرفت که مردم جمع شدند و اونها رو از هم جدا کردند. ۲ دقیقه بعد مانی با عصبانیت سوار ماشین شد و با سرعت به سمت اموزشگاه رانندگی کرد(راستی یادم رفت بگم مانی ۶ سال پیش ازم خواستگاری کرد و چون اونموقع من ۱۶ سالم بود به دلیل درسم گفتم نه البته پدرم هم راضی نبود که من به این زودی ها ازدواج کنم خلاصه درس بهانه ای شد که من مانی رو از سر خودم به دو دلیل باز کنم یکی اینکه مانی یه اخلاق خیلی بد داشت اونم این بود که خیلی غیرتی تشریف داشت و شرط اول ازدواجشم این بود که من چادری بشم منم گفتم حتما دوم این بود که ما با خانواده ی اونا زمین تا اسمون فرق داشتیم مثلا اونا یه خانواده مذهبی بودند ولی ما یه خانواده ی نسبتااروپایی بودیم خلاصه خانوادهامونم با هم جورنبودند(البته فقط از نظر فرهنگ))بگذریم جلوی دراموزشگاه که رسیدیم به دریا گفت وایمیستم تا کارتون تموم بشه منم  خودمو زدم به بیخیالی که مثلا ناراحتم حالا تو دل خوشحال بودما .خلاصه نیم ساعت بیشتر کارمون تو اموزشگاه طول نکشید وقرار شد از شنبه بریم سر تمرینات. وقتی سوار ماشین شدیم مانی گفت این نزدیکیها یه پارکه خیلی منظره ی زیبایی داره بریم اونجا یه ذره قدم بزنیم (حالا دروغ میگفتها تو عمرش یه بارم پارک نرفته میگفت از محیط پارک بدش مییاد بحث اصلی اینه که اقا جون تو که یه بارم پارک نرفتی واسه چی میگی پارک اینجا قشنگه ولی در عوضش منو دریا عاشق پارکیم هر وقت زود از مدرسه تعطیل میشدیم به خانوادهامون نمیگفتیم میرفتیم پارک پی خوش گذرونیمون بگذریم)دم پارک که رسیدیم ماشینو پارک کرد و دریا رو فرستاد پی نخود سیاه و بعدش باهم رفتیم روی یه نیمکت نشستیم چند ثانیه ای سکوت کردیم ولی بعد مانی بدون هیچ مقدمه ای زل زد تو چشمام و گفت پرستو من دیگه باید چه جوری ثابت کنم که دوست دارم ۳ سال منتظرت بودم کم نبود ۳ سال زجر کشیدم بس نبود .امروز دیگه طاقتم تموم شد بادیدن اون پسره احساس کردم۳ساله که سر کارم وقتی تو رو با اسم کوچیکت صدا زد می خواستم دندونا شو خرد کنم ولی بعد گفتم شاید فامیلتون باشه ولی وقتی دیدم تو باهاش این طوری حرف زدی به خودم اجازه دادم که دخالت کنم ببینم چی می خواد وقتی گفت با عشقم کار دارم دیگه نفهمیدم چی گفت فقط تنها کاری که کردم به تو گفتم بری تو ماشین بشینی بعدشم که دیدی چی شد پرستو انتظار نداشته باش من که ۳ سال انتظار بدست اوردن تو رو کشیدم دودستی به کسی تقدیم کنم که لیاقت تو رو نداره .میخام ازت یه خواهشی کنم اگه واقعا دوستم نداری همین الان بهم بگو و راحتم کن .بعد سرشو میون دو تا دستاش گرفت و به نیمکت تکیه داد . منم که شوکه شده بودم (اخه اولین باری بود که باهام اینطوری حرف میزد)گفتم اقا مانی من الان نمی تونم جوابتون بدم. من فکر میکردم که ۲ سال پیش که شما اومدید خواستگاری و  من  هم به شما جواب نه دادم همه چیز تموم شده ولی مثل اینکه اشتباه فکر می کردم اگه اجازه بدید من فکرامو بکنم بعد شنبه که دریا رو دیدم بهش جوابمو بگم.اونم گفت ایرادی نداره منکه ۳ سال صبر کردم این چند روزم روش . بعد به گوشی دریا زنگ زدو گفت پس تو کجایی زود بیا .باور نمیکنید وقتی دریا اومد اولین باری بود که ازش خجالت کشیدم اونم خودش فهمید و با لبخندی که بهم زد از فرط خجالت دراومدم .خلاصه روزها همین طور یکنواخت میومدند و میرفتند تا اینکه شنبه رسید و با دریا رفتیم سر تمرینها وقتی تمریناتمون تموم شد با هم رفتیم پارک(همون پارکی که با مانی رفته بودیم)یه ذره که تو پارک قدم زدیم بهش گفتم دریا اگه من بازم به مانی بگم نه تو ناراحت میشی اولش هیچی نگفت (عادتش بود وقتی ازش سوای میکردیم اولش فکر میکرد بعد جواب میداد)چند دقیقه طول کشید و بعدش یه نفس عمیق کشید و گفت شاید از دستت دلگیر بشم اما حاضر نیستم دوست خوبی مثل تو که تو شادی و غم همراهم بوده رو ترک کنم.پرستو این زندگی من نیست که توش دخالت کنم اگه واقعا مانی رو دوست نداری بگو نه چون من معتقدم عشق باید دوطرفه باشه پایه های یه زندگی رو عشقه که محکم میکنه من میدونم که تو دوست نداری زندگیت با اجبار شروع بشه میدونم دوست داری با عشق ازدواج کنی پس اگه مانی رو دوست نداری اجباری نیست تو نباید به خاطر من یا هر کس دیگه با کسی که دوستش نداری ازدواج کنی تو به عنوان یه زن حق انتخاب داری پس نگران من یا مانی نباش نظر خودتو بگو و از هیچ چیزی نترس .وقتی حرفهای دریا تموم شد روحی تازه گرفتم .چند دقیقه تو پارک قدم زدیم و بعدش هر کدوم به سمت خونمون راه افتادیم .۲هفته بعد مامان با مادر دریا داشت صحبت میکرد که از حرفاشون فهمیدم که مانی دنبال مدارکشه که بره کانادا پیش عموش زندگی کنه.اولش خوشحال شدم خوشحالیم از این بابت بود که میره اونجا دختر ها رو میبینه و  من از فکرش میام بیرون(غافل از اینکه الان که ۴ سال میگذره مانی منتظر جواب بله منه تا با اولین پرواز خودشو برسونه ایران  )ولی بعدش ناراحت شدم اخه مامان میگفت برای اینکه دیگه تو رو نبینه میخواد بره اخه میدونید چیه دوست نداشتم دریا و خانوادش فکر کنن پسرشون و بخاطر خودخواهی های خودم ازشون جدا کردم(گرچه خانوادهی دریا اونقدر با شعور بودند که هیچ وقت در مورد من این طوری فکر نکردند)خلاصه ۱ماه بعد فهمیدم کارهای مانی درست شده و پروازش برای ۳ شنبه است .شب ۳ شنبه بود که مامان و بابا حاضر شده بودند که برون بدرقه ی مانی منم که اصلا حوصله نداشتم گفتم خوابم مییاد ولی واقعیت این بود که نمی خواستم چشمم تو چشمش بیوفته .وقتی مامان اینا رفتند منم رفتم تو رختخوابم که مثلا بخوابم ولی مگه خوابم میبرد .توی رختخوابم همش داشتم به مانی و حرفهاش فکر میکردم .هرچی بیشتر فکر میکردم بیشتر متوجه میشدم که منم توی این ۳ سال دوستش داشتم ولی هیچ وقت پی به این حسم نبردم .خلاصه اینکه مانی رفت و بدون اینکه کسی بدونه قلبمو باخودش بردحیف که دیرمتوجه شده بودم دوستش دارم .خلاصه۲ماه از رفتن مانی میگذشت و من داشتم به این وضع عادت میکردم که یه شب داشتم میرفتم خونه ی خاله ام. سرکوچه منتظر ماشین وایستاده بودم که دیدم نیما با ماشینش جلوی پام وایستاد اول کم محلی کردم اما وقتی از ماشینش پیاده شد و یه ذره التماس کرد با اکراه سوار ماشینش شدم.

خوب بقیه داستان بمونه واسه بعد

دوستدار شما پرستو  

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۱٩ اسفند ،۱۳۸٥ - پرستو انصاري

ماجرای من و نيما (۲)

سلااااااااام

خوب بدون هیچ احوالپرسی میزم سر اصل مطلب یعنی نامه ی اقا نیما  

اینم متن نامه:

خدایا

به هر انکه دوست داری بیاموز که

                                    عشق از زندگی کردن بهتر است

وبه هر انکه دوست تر میداری بچشان

                                     دوست داشتن از عشق هم بر تر است

 

تقدیم به انکه افتاب مهرش در استان دلم هرگز غروب نخواهد کرد

سلامی به نام یکدلی و صداقت.سلامی به نام محبت به نام دوستی که ان را تقدیم تو بهترینم میکنم.

باز در شبی که مهتاب بر چشمهای من میبارد .چشمه نگاهم در عمق نگاه تو می پیچدوخودم را فراموش میکنم و باز ترا زیباتروواضع تر میبینم.زلالی احساسات در حجم نیازم شناور می ماند برای نفس کشیدنت هزار شب به خواب میروم و روح در روح سرخ شقایق غوطه ور می شوم و چون نسیم به خواب من اویزی وبالشم پر از پر زدن مخفیانه مرغان بهشتی که نیمه شبعشق پرواز دارد ومرا خواب کرده اند که رها شوند وبه سوی تو کوچ کنند و من چه ساده در این کوچه جا می مانم و هستی ام به سوی تو پر می کشد شفاف تر از همیشه بخند و نگزار شهر چشمانت بارانی شود .نگو که نمی توانی.نخواه که عابر کوچه پس گوچه های خیس نگاه تو باشم.

امشب ائینه ها از همیشه بیدارترند چون صداقت احساس تو نوازش مهتاب میشود وائینه دلم را احساس میکند .امشب باغچه نو عروس افرینش خاک است و اگر شبنم مهر تو بر باغچه بنشیند فردا چکه چکه گلهای یاس بر زمین می رویند. بگو کدام غبار در این تاریکی پاکی حضور ترا میشکند .وقتی می توان تورا پشت این همه حصار و دیوار لمس کرد و بودنت را نفس کشید.

من از مصافتی نه چندان دور در انتظار شکستن فاصله ها و لحظه ها برای تو می نویسم برای تو که می توانی فصل های سرد فاصله را پشت سر بگذاری و در طولانی ترین جاده نوراز سایه ها بگذری و بر بستری از عشق بجوشی و مفهوم چشمه را به قشنگی گیاه بنوشی

به امید ان روز

این هم متن اولین نامه ای که نیما برام فرستاد

پانته ا همین جور می خوند و می خندید اخه شما نمی دونید که این چیزارو نوشتن توی نامه اونم از زبون یه ادام پر جذبه چقدر خنده داره اما من در اون لحظه اصلا خنده ام نمی گرفت وقتی نامه تموم شد با عصبانیت نامه رو از دست پانته ا گرفتم و رفتم طرف بوفه حیاط چون می دونستم نیما و اکیپش همیشه اونجا هستند نیما تا منو دید از طرز نگاهم فهمید که عصبانیم و سرش رو انداخت پایین منم رفتم جلوش وایستادم و نامه رو پرت کردم تو صورتش و با پانته ا که تا اونجا دنبالم اومده بود برگشتم به طرف اتق اون زنگ هم بیکار بودم و نرفتم با پانته ا سر کلاسش ولی زنگ اخر بود که داشتم توی حیاط قدم میزدم که یه هوویی دیدم مثل جن بو داده جلوم ظاهر شد و راه و به روم بست من با تشر بهش نگاه کردم و گفتم تو ادم نمی شی جلو دوستات ضایعت کردم بست نبود که برای اولین بار صداشو شنیدم (اخه من و نیما تا حالا با هم یک کلمه هم حرف نزده بودیم صداشم طوری نبود که وقتی حرف می زنه تمام دانشگاه بفهمن )خلاصه این بود که صداش خیلی قشنگ بود محکم ومردونه داشتم چی میگفتم اهانگفت عاشق که ضایع شدن حالیش نمیشه منکه دیگه خیلی عصبانی شده بودم (اخه من همیشه وقتی یه پسر بهم ابراز علاقه می کرد احساس میکردم داره بهم توهین میکنه که در بعضی وقتها پسرها واقعا چنین قصدی رو دارن*)یه دفعه صدام رفت بالا و گفتم تو فکر کردی کی هستی یه پسر اسمون جل که هیچ چیز نداری من موندم تو چه جوری  به خودت اجازه دادی به دختر استاد ....... ابراز علاقه کنی شما اگه خیلی حالیت بود این جوری پا جلو نمی گذاشتی بزرگترتو میفرستادی حرف بزنه که یه دفعه وسط حرفم پریدو گفت شما که خیلی حالیته اینو بفهم که ادم اولا برای کسی که اولین بار بهش ابراز احساسات می کنه انقدر ناز نمیاد تازه من برای استاد ..... خیلی ارزش قائل شدم که اول از دخترش جواب پیشنهاد ازدواج و خواستم در ثانی انقدر هم حالیم میشه که پدر و مادرم و بفرستم جلو اما اول خواستم نظر شما رو بدونم بعد بیام خواستگاری (جالب اینجا بود که نیما هیچ وقت دوست نداشت خواستگاری کسی بری که ازش جواب نه بشنوه)منم که دیدم جوابی ندارم بگم سرمو انداختم پایین و اومدم عصر هم مثل همیشه با پانته ا یه ذره توی خیابون چرخیدیم تا روحیه ام یه ذره باز بشه که وقتی رفتم خونه همه چیز لو نره به پیشنهاد پانته ا چند روزی دانشگاه نرفتم تا از شر این پسره راحت بشم اما نیما کله خر تر از این حرفها بود نمی دونم ادرس خونهمونو از کجا پیدا کرده بود که یه چند روز بعد از دانشگاه نرفتنم بود که با دوستم دریا بیرون قرار داشتیم که برم کلاس ثبت نام کنم برای یادگیری رانندگی تا اومدم پا مو از در بذازم بیرون دیدم اون ور کوچه درست روبه روی خونهمون با ماشینش که اولین باری بود که میدیدم وایستاده

خوب بقیه قضایا برای بعد

فعلا bay

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ٥ اسفند ،۱۳۸٥ - پرستو انصاري

ماجرای من و نيما (۱)

سلام

یادتونه بهتون گفتم جریان عشق و عاشقی مو براتون تعریف میکنم  حالا موقع اش رسیده

می خواهم براتون تعریف کنم :

منو نیما توی دانشگاه بابام اشنا شدیم (راستی بابای من استاد دانشگاهی است توی سعادت اباد)اولین باری که من نیما رو دیدم یادم میاد با پدرم وارد کلاس درسش شدم همه به احترام پدر بلند شدند و پدرم منو به دانشجوها معرفی کرد و من رفتم ته کلاس نشستم درست پشت نیما. کلاس تمام شد و منم با پدرم رفتم بیرون توی اتاقی که اساتید جمع بودند رفتیم  من که خیلی گرسنه بودم امدم از اتاق بیرون و به سمت بوفه راه افتادم نکته جالب اینه که تا اومدم برم پایین خوردم به نیما فقط تنها کاری که کردم سعی کردم خودمو نگه دارم و همین کارم کردم چند لحظه بعد بود که فهمیدم دوستای نیما دارند حر حر میخندن منم که از یه طرف گرسنه ام بود از طرف دیگه تنم درد میکرد با عصبانییت از بغلش رد شدم و به دوستاش چشم غره ای رفتم و راه افتادم سمت بوفه خلاصه تا من سیب زمینی ام رو بخورم و برم پیش بابام دیدم جا تره و بچه نیست یعنی بابام رفته بود سر کلاس خلاصه با یکی از اساتید زن که کلاس نداشت و زنگ بیکاریش بود گرم گرفت ام و قرار شد روز هایی که اون کلاس داره من هم به دانشگاه بیام که هم وقت ام توی این تابستونی پر بشه هم یه چیزی از کلاسها یاد بگیرم راستی بابای من استاد کلاس فوتوشاپ و انیمیشن سازی است و کلا بابام توی یه دانشگاه فنی کار میکنه خلاصه من روزهای شنبه و ۱شنبه و ۳شنبه و ۴شنبه میرفتم دانشگاه کم کم داشت برام دانشگاه اومدن عادی میشد که یکی از دوستای نیما از طرف نیما یه نامه ای به من داد و رفت من که شوکه شده بودم رفتم پیش پانته ا (استادی که باهاش گرم گرفته بودم)راستی پانته ا ۲۶سالش بود و زیاد با دانشجوها گرم میگرفت و مجرد هم بود من هم که حالا رفیق جون جونیش شده بودم .طوری بهم عادت کرده بودیم که روزهایی که اون کلاس نداشت با ماشین میومد دنبالم و باهام میرفتیم بیرون درست بود که تفاوت سنی زیادی با هم داشتیم(راستی من اون موقع پیش میخوندم یعنی ۱۸ سالم بود)اما پانته ا اخلاقش دقیقا عین من بود خوب بریم سر اون روزی که نامه را ازدوست نیما گرفتم و رفتم پیش پانته ا و قضیه رو گفتم که با نگاه تعجب به من نگاه کرد گفت نیما.......رو میگی گفتم اره خودش گفت اون حتی یه نگاه به دختر های دانشگاه نمی کنه چطوری به تو نامه داده فوری نام رو از دستم گرفت و باز کرد و خوند.

خوب برای امروز بسه متن نامه و بقیه ماجرا بمون برای بعد

فعلا خداحافظ

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٤ اسفند ،۱۳۸٥ - پرستو انصاري

عشق يعنی

به نظر شما عشق یعنی چی؟

من برای خودم اینطوری تحلیل کردم:

عشق یعنی زندگی رو باختن                   چند سالی با هر الاغی ساختن

به نظر شما من درست نمیگم ؟

۱۰۰٪ من درست میگم   شما که نمی دونید این روزا هر کی از عشق حرف میزنه

من یکی حالم بهم می خوره 

ولی خوب هنوزم بعضی وقتها از عشق می نویسم

اما نه برای دل خودم برای دل دوستام ولی به شما توصیه میکنم عاشق نشید

عشق ادما رو بدبخت میکنه

مثل من میشید ها از ما گفتن از شما هم نشنیدن

ترو خدا حرفهای منو به دید نصیحت نبینید چون دوستون دارم میگم اینا همه تجربه است

وگرنه من کی باشم که شما رو نصیحت کنم.

یادم باشه براتون جریان عشق و عاشقی ام رو براتون تعریف کنم.

فعلا خدا حافظ

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ٤ اسفند ،۱۳۸٥ - پرستو انصاري

عشق

سلام

نميدونم اين مثال رو شنيديد يا نه ؟

اگه هم نشنيدی حالا گوش کن :

عاشقی کار هر عياش نيست            نقش بر هر بوم زدن کار هر نقاش نيست

من تازه معنی اينو درک ميکنم

ميخوام بدونم شما هم معنی اينو فهميد ؟

از نظر  شما چه معنی ای ميده؟

(منتظر نظر شما)

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٢ اسفند ،۱۳۸٥ - پرستو انصاري

من امدم

سلام من دوباره اومدم

اخه ميدونيد چيه چند ماهی بود که ديگه نمی نوشتم

اما........

حالا اومدم جبران کنم

خب از کجا شروع کنم ؟ از اونجا ميگم که دلم شکست. از اونجا میگم که يه نامرد چه جوری دلمو شکست .

چه جوری ديونه ام کرد. چه جوری با قلبم بازيکرد.

از ما ميشنويد عاشق کسی نشيد اگر هم ميشيد عاشق کسی بشيد که لايق عشقتون باشه.

خب من بايد برم ولی زود مييام

دوستون دارم

بای

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٢ اسفند ،۱۳۸٥ - پرستو انصاري

 

می رسد روزی که عشق را باور کنی

                                         می رسد روزی که بی من روزها را سر کنی

 

                                       به نام خدا

سلامی به يکدلی و صداقت.

امروزم مثل هميشه می خوام از عشق حرف بزنم.

 

                                  به نام عشق

انسان با ۳ بوسه تکميل ميشه:

۱.بوسه ی مادر که با ان پا به عرصه ی خاکی می گذارد.

۲.بوسه ی عشق که با ان يک عمر زندگی می کنی.

۳.بوسه ی خاک که با ان پا به عرصه ی ابديت می گذارد.

 

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٧ تیر ،۱۳۸٥ - پرستو انصاري